X
تبلیغات
نماشا
رایتل
شنبه 20 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 11:31 ب.ظ

تو در انتهای تنهایی من آمدی ... شاید روزهایی که برای تنهایی همیشگی آماده می شدم ... روزهایی که باور کرده بودم کسی نیست تا برایش آرمان های من مهم باشه ... روزهایی اومدی که کم کم باورم شده بود این دنیا جایی برای عشق و پایداری و صداقت و سادگی نداره ... نه تو نیامدی! ... تو بودی ... من نمی دیدم ... و نمی خواستم ببینم شاید ... تو حتما می فهمی که تعهد اعتبار آدمهاست ... و من ذهن و چشم و رفتارم متعهدانه بود ... تا اون روزا گذشتن ... من رها بودم ... رها بودم اما سبک نبودم ... آمدی تا عاشق پیشگی همیشگی ام را برای همیشه فراموش نکنم ... آمدی تا دوست داشتن فراموشم نشود ... فکر بودن با تو ... تو که خوب می فهمی ... مهربان و صبوری ... تو که اصیل و پاک و نجیبی ... فکر بودن با تو تمام زندگی را برایم معنا می کند ... صدای تپش قلبم رو می شنوم ... هیچ وقت هیچ وقت این حد بی قرار نبوده ام ...   

 

اگر بروی ...  

نمی توانم حتی تصور بکنم ...  

  

آماده شده بودم تا توی این جلسات آشنایی تابع منطق باشم ... تا خانواده ها بهمون کمک کنن ... اما امشب موقع خداحافظی انگار دلم رو جا گذاشتم و اومدم!!! قرار بود منطقی باشم ...  امشب حس کردم پدرت رو مثل پدر خودم درک کردم ...و حس می کنم مامانت رو هم مثل مامان خودم دوست دارم ... رفتار آقای دکتر به همان اندازه که آرزو داشتم روشنفکرانه هست ... امشب توی جملاتش فهمیدم یک دنیا عشق به زندگی نهان شده ... ساده و مهربون مثل بابای خودم ...  

 

خدایا ... حالا که برای من یه فرشته فرستادی کمکم کن ... کمکم کن لایق باشم ... سختی ها رو تحمل کنم ... کمک کن پیشم بمونه ... می خوام با کمک تو یه دنیا عشق و مهربونی و صمیمیت براش بسازم ... خدایا ... دوباره نجاتم دادی ... تو عاشق ماندن و دوست داشتن دنیا و آدمها رو به من داده ای ... تو خوشحالی من رو در مهربونی و دوست داشتن و صبوری قرار داده ای ...  

اگه پیشم بمونه ... نذر می کنم عاشق ترین مرد دنیا باشم ... من قدر فرشته ات رو می دونم ... همه سعی ام رو می کنم امانت دار خوبی باشم ...  خداجونی ... من پایداری کردم ... متعهد بودم ...دلسوختم ... و در ازا اینها ازت عشق حقیقی و بزرگی خواستم ... تو دادی ... اما اگر با من نمانی ... اگر همراهی مان نکنی ...  

خدایا ... من فقط با تو معامله می کنم ... لحظه ای از یادت غافل نمی شم ... تو هم کمکمون کن ...

 

بده دستاتو به من تا باورم شه پیش منی 

می دونم خوب می دونی تو تار و پود و ریشه منی   

تو که از دنیا گذشتی واسه خنده من 

چرا من نگذرم از یه پوست و خون به اسم تن

تو خیالمم نبود دوباره عاشقی کنم 

ممنونم اجازه دادی با تو زندگی کنم 

نمی دونم چی بگم که باورت شه جونمی 

توی این کابوس درد رویای مهربونمی 

می دونی با تو ... پرم از شعر و ستاره 

می دونی بی تو ... لحظه حرمتی نداره  

می دونی در تو .... این خدا بوده که تونسته گل عشق رو بکاره

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo