X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 5 دی‌ماه سال 1389 ساعت 09:55 ب.ظ

  برای شب یلدا می خواستم اینجا بنویسم... ولی یه اتفاق تلخ ذهنم رو گرفت .... خبر رفتن یک دوست .. یک یادگار از دوران بچگی و نوجوانی ... یک دوست که به تازگی کلی هم زحمت بهش داده بودم ... رفتن بی خبری که هیچ کس متصور نبود ... خدایش بیامرزد ... 

اما ما شب یلدا رو داشتیم .. خیلی هم خوب و گرم گذروندیم ... با مهمونهایی دوست داشتنی ...  

من فکر می کنم نسبت به چند سال قبل خیلی عوض شده ام ... و این عوض شدن رو دوست دارم. 

اگر چند سال پیش بود در حادثه ای کمتر از این ها قطعا گم می شدم ... اما حالا فکر می کنم یاد گرفته ام که اولا واقعیت ها را بپذیرم و بعدنن برای هرچیزی در جایگاه خودش برنامه داشته باشم و ذهن و وقت بگذارم و وقت ها و حالت ها رو با هم مخلوط نکنم ... من خوب می فهمم که یاد گرفته ام سختی ها و مشکلات کار را پشت در بگذارم و وارد خونه بشم ... و البته باید تمرین بیشتر داشته باشم ...  

این چند روز من و سارا سرما خوردیم ... دو روز من حالم بدتر بود و سارا پرستارم بود و امشب نوبت پرستاریه منه ... سعی می کنم پرستاری به خوبی اون باشم ... البته سعی می کنم ... 

تا پایان سال چیزی نمونده و من قسمتی از برنامه ای که پارسال ریخته بودم عقبم ... البته امیدوارم شرایط زود فراهم بشه (همونطور که خبرهای خوب هم گاها امیدواری میدن ) تا بتونم برنامه هام رو تکمیل کنم و برای سال ۹۰ برنامه های خودش رو بنویسیم و پیگیری کنیم ...  

با وجود قلب مهربون سارای من حتما خدا هم نظری به ما داره ...  

رو به تو سجده می کنم دری به کعبه باز نیست

بس که طواف کردمت مرا به حج نیاز نیست

به هر طرف نظر کنم نماز من نماز نیست 

مرا به بند می کشی از این رهاترم کنی

زخم نمی زنی به من که مبتلاترم کنی

از همه توبه می کنم بلکه تو باورم کنی

قلب من از صدای تو چه عاشقانه کوک شد

تمام پرسه های من کنار تو سلوک شد ....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo