X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل
پنج‌شنبه 29 اسفند‌ماه سال 1387 ساعت 12:10 ق.ظ

سال ۸۷ داره میره .. سالی پر از اتفاقات خیلی مهم که برای من به نوعی پاسخ های بزرگی داشت ... پاسخ به تلاش هایم ... پاسخ به امید و توکل و اعتقادم و پاسخ به صبوری ام ... شاید وقتی نوروز رو شروع کردم فکرش رو هم نمی کردم بتونم همین امسال به آنچه می خواهم به غایت و نهایت دست پیدا کنم ... و پایه های زندگی دلخواهم رو بنا کنم ...شاید ماه اول سال هشتاد و هفت هم مثل همیشه پر از تکرار و تماشا بود ... پر از همسازی با روزها هرچند با دغدغه ای برای تغییر آنها اما و بی هیچ تلاشی! .... 

همه چیز از آنجا شروع شد که تصمیم گرفتم دیگه بیهوده نپویم ... امید سرگردانی نداشته باشم ... و برای یافتن آنچه درون می خواهد هم دقت کنم و هم دنبال تلاش مضاعف و راهکار باشم .... اولین حرکت جدی برای بازگشت به خود - بها دادن به خودم برای بودن و دیده شدنش بود .... خوب خودم را از غیر خودم خالی کردم ... خواستم تا خوب خودم را بشنوم ببینم و درک کنم ...  

روزهای سختی بودن ... روزهایی که تکرار خدمت سربازی و روزهای تکراری اش کمی بر روحیه تغییر خواهی ام اثر گذاشته بود ... بعد از امتحان فوق لیسانس توی اردیبهشت تصمیم قطعی خودم رو گرفتم ... باید برای فهمیدن آنچه دل تمنا دارد تمرکز بیشتری می کردم ... سکوت کردم و از هر فرصتی برای تنهایی استقبال می کردم ... شاید چند کلمه مهربانی با بابا و مامان تمام خلوت بعد از ساعات سربازی بود ... یک ماه گذشت ... دوماه ....من بعد از ساعات اداری و خدمت تنها کتاب می خوندم ... گیتار می زدم و باشگاه رو ادامه می دادم ... تمام سعی ام بر پیدا کردن خاستگاه درون بود ....  اون اردوی دانشجویی برای من خیلی خیلی مهم بود .. دیداری که می تونست کمی دلم رو آروم تر کنه ... و من تمام سعی ام بر این بود که تو هم ندانی در من چه می گذرد .... هنوز نمی دونستم به قدر گفتن توانایی داشته باشم ... تیر ماه هم گذشت ...

شرجی تابستون بود ... کم کمک چیزی پاک و رویایی ذهنم رو مشغول خودش کرده بود ... یاد اون شبی که گستره آب منو در بر گرفت و تمام بغضم بارید و من رهای رها شدم را فراموش نمی کنم ... 

چیزی تا پایان خدمت سربازی نمونده بود .... قلبم آرام گرفته بود ... تو درتمام ذهنم مانده بودی ... هر لحظه به این می رسیدم که شاید هنوز فرصتی برای طلب کردنت داشته باشم ... دلم روشن بود و نگران! ... تو سالها در پیش چشمانم بودی و من ... حالا بعد از این همه دوری چه امیدی دلم رو روشن می کردم نمی دانم! ... بعد از چند ماه تحمل و صبر تنهایی و گوش دادن به حرف دلم خوب فهمیده بودم تو گمشده منی ... دلیلش را نمی دونستم! من همیشه به حرف دلم گوش داده ام وقتی دل را آرام و پاک کردم ... دیگه دنبال دلیل نبودم ... تنها چیزی که نگرانم می کرد این بود نکنه حالا که به قطعیتی این چنین رسیده ام تو رفته باشی ... بی صبرانه دنبال نشانه ای از تو بودم ....  

روزهایی که به خواستگاری ات آمدم را تا آخر عمر فراموش نمی کنم ... روزهایی که دلم می خواست یکبار هم شده در حق دل کم نگذارم ... هر آنچه هستم نشان دهم ... نه کم و نه زیاد .... این شکلی دل به آنچه استحقاقش بود می رسید .... تو پاسخ دل ساده و صبورم بودی... و چقدر خدای من بزرگ حکیم و مهربونه .... 

من توی امتحان ارشد قبول شدم .... خدمتم تمام شد و  بدون یک روز تاخیر شاغل شدم و قرارداد بستم .... و من و تو نامزد شدیم .... 

از روزی که فهمیدم قلبا تو رو می خوام هر روز اتفاق خوبی برای من افتاد ... تو هر لحظه در کنارم بوده ای ... چه شبهای زیادی وسط زمستون زیر برف یا بارون همراه سوز سرما با هم بیرون بودیم و من دلم از شادی لبریز بوده .... هر وقت فکر می کنم به این ۵ ماه باورم نمی شه اینقدر خوب و شاد و زود گذشته .... من ترم یک دانشگاه رو تمام کردم ... تو به من توی درسهام کمک می کردی ... من و تو مقدمات جشن عقد رو فراهم کردیم و جشن عقدی که به زیبایی و قشنگی هرچه بیشتر گذشت ....  

وقتی تو هستی همه چیز خوب و شیرین و پاکه ....  

در کنار تو چه هفته هایی گذرانده ام ... شنبه تا پنجشنبه ظهر کار پر مشغله و بعد تا عصر جمعه دانشگاه ... قبلش هم که سربازی بود بدون هیچ مرخصی ... چون مرخصی هام رو با حقوق موندم سر کار .... اما با تو اصلا نفهمیدم چطور گذشت ...

از فردا تا آخر نوروز کار و درس تعطیل ... تنها می خوام با تو و پیش تو باشم ... بعد از یک سال پر از تلاش و خستگی ذاتی از این همه پویایی فرصت خوبیه تا دل رو لبریز شادی و اطمینان بکنم ...   

ما سال جدید رو با برنامه آغاز می کنیم ... می دونیم می خواهیم به کجا برسیم و نقشه راهش رو هم تصور کردیم ... ما خوب فهمیدیم زندگی در واقعیت چیه و درک خوب و درستی از اون داریم .... و سعی خوبی در مواجهه منطقی و البته پر از محبت و گذشت و مهربونی با اتفاقات پیش رو داریم ... 

من حاضرم با تمام توان بار ها و بارها فریاد بزنم عاشق ترین و خوشبخت ترین مرد زمینم .... و با اطمینان بگم به جهت استمرارخواستن و ثباتی قدمی که در تو و خودم دیده ام تا ابد عاشق و پرتلاش و پر از ایمان به زندگی خواهیم بود.... ما به تکرار آلوده نخواهیم شد .... من ایمان دارم ....  

دوستت دارم تمام هستی ام ... دوستت دارم ....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo