X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1387 ساعت 09:20 ب.ظ

ما سه تا همیشه با هم بودیم ... مثل افسانه سه برادر! ... یادته به هم می گفتیم لیوبی ... شانگفی ... کوروش!!! ... ولی فقط با اسم کوروش همدیگه رو صدا می زدیم ... چقد پشت هم در اومدیم ... چه راز هایی توی جمع سه نفره داشتیم ... چقدر با هم خندیدیم و یا پناه گریه هم شدیم ... وقتی یکی بحرانی داشت اتاق فکر داشتیم برای هم احساس مسئولیت داشتیم ... چه زود گذشت ... خاطره اون مسافرتا و اون بیرون رفتنا ... اون همه کنار هم توی یه تیم بازی کردیم ... چقدر سر هم داد زدیم یا پشت هم بودیم ...  

 

دیشب عروسی خیلی قشنگ بود ... از ته دل خوشحال بودم ... تو با عشقت زندگی مشترک رو آغاز کردی... تا ۱ نیمه شب دنبال ماشینتون توی شهر تاب خوردیم ... بارون خوشگلی هم اومد ... من و کوروش توی یه ماشین و تو و عشقت توی ماشین دیگه ... بعد هم من اومدن خونه کوروش اینا خوابیدم ... اینبار فقط دو تا کوروش ... یادته چقدر شبها با هم تا صبح حرف می زدیم ... خونه کوروش ها ...  

 

می دونم اینجا رو نمی خونی ... یادش به خیر وقتی چند سال پیش توی وبلاگ دانشجویی مون گفتم دیگه نمی نویسم باهام دعوا کردی ... با هم قهر کردیم ... و با بغض دوباره آشتی کردیم ... برات آرزوی خوشبختی دارم ... برای هر دو تون ... 

 

 خدایا ... به قطره های بارون شب عروسیشون قسمت می دم همیشه مراقبشون باشی ....  

 

 

امروز یه اتفاقی توی اداره افتاد که واقعا متاسف شدم ... فکر می کنم فرهنگ عمومی داره کم کم رو به زوال می ره ... و به همین نسبت اصالت فکر ها و رفتار ها .... نمی دونم این سه سال این دولت چرا یک ذره هم به این مساله توجه نکرد که بها به حتی حداقل مسائل فرهنگی لازمه ...امروز فکر می کردم که چرا اینقدر باید جهالت و نادانی و کم سوادی جامعه ما رو آزار بده ... چرا کمتر کسی به فکر فرهنگ و فرهنگ سازیه؟ چرا همه چیز شده پول و مادیات؟ ... پس ادب و فرهنگ ... تامل و شعور زندگی اجتماعی چی می شه؟ به نظر من این چیزا بیشتر کیفیت زندگی هامون رو بالا می بره ... افسوس که هیچ متولی و نظامی نیست که به فکر نابودی ایرانی باشه ... کاش به اندازه سهم خودم بتونم موثر باشم ...  

 

 

امروز رئیس از تهران اومد ... گفت کارم رو اکی کرده و دستور استخدامم رو گرفته ... باید منتظر نامه کارگزینی باشیم ... از طرفی یکی از دوستام برای شرکت داداشش بهم پیشنهاد همکاری داده ... بعد از ظهر باز زنگ زده بود ... کارشون ساخت و تولید بردهای خاص سخت افزاریه ... تا سه شنبه هفته آینده گفتم خبر می دم بهشون ... فعلا حس می کنم کارای زیادی توی سازمان دارم ... ایده های زیادی ... از طرفی حالا یه کم پیش رئیس احساس دین می کنم ... باورت می شه؟ ارباب رجوع ها نامه دادن و خواستن من بمونم !!!!  

 

پ . ن : این روزها هم مرحله ایه که باید بگذره ... خیلی زود نوبت ما هم می رسه تا با صداقت و صبوری و مهربونی یه دنیای دست نخورده رو پر از پویایی و نشاط و درستی بکنیم ... می دونم درکم می کنی ... دلم نمی خواد چیزی رو قبول کنم یا ادعا کنم که از پسش بر نیام ... اگه فکر نکرده قبول کنم اونوقت یعنی به مسئولیتش فکر نکردم و حتما آدمی که اینطور قبول می کنه قصد اعاده نداره ... به هر حال صداقت من و تو بزرگترین اعتبارمون هست و خواهد بود ... چیزی که به قیمت جون ازش مراقبت می کنم ....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo