X
تبلیغات
نماشا
رایتل
سه‌شنبه 16 مهر‌ماه سال 1387 ساعت 06:40 ب.ظ

 

نوزده ماه و شانزده روز از روزی که آموزشی سربازی من شروع شد میگذره ... مثل برق و باد گذشت ... معمولا آدم وقتی یه حادثه بزرگی رو می گذرونه تا داره ازش دور می شه تازه می فهمه چقدر بزرگ بوده ... از دور بیشتر و بیشتر عظمت اون رو حس می کنه ... یادش به خیر دوران آموزشی سربازی .. یه چند خطی می خوام بنویسم دربارش ... برای اونا که نرفتن می تونه جالب باشه و واسه اونا که رفتن شاید یاد آوری  خاطرات مشابه  باشه ...

دوره آموزشی من در تنها پادگان آموزشی وزارت دفاع توی کشور سپری شد ... اونجا از دو نظر دراقلیت بودم چون از نظر هم شهری ها تنها 6 نفر اصفهانی بودیم و از نظر مدرک هم همه فوق لیسانس و دکترا و پزشک بودن ...

اما خیلی زود احساس اقلیت من در این موارد کاملا از بین رفت ... خیلی زود با همه بچه های گروهان اخت شدم ... و همه دوستام اگرچه حتی  چندین سال از من بزرگتر بودن ولی خیلی خوب منو پذیرفتن ... نه که بحث من باشه ... برای همه همین شکل بود. وقتی همه لباسای یه شکل داشتن ، همه موهای سرشون رو از ته زده بودن ، همه یه جورایی دلشون تنگ بود ، اونوقت خیلی راحت به هم اخت پیدا می کردن ... وقتی با هم زندگی می کردیم ، با هم سختی می کشیدیم و ... برای هم سنگ تمام می گذاشتیم ... اونجا برای من یه تیکه بهشت بود ... همه دلپاک و با صفا و بچه ها همدیگه رو واقعا دوست داشتن ... به شخصه از این که با این جمع مدتی رو گذروندم خیلی لذت بردم و با افتخار می گم خیلی چیزا یاد گرفتم ... وقتی تنوع برخوردا با ناملایمات و سختی ها رو می دیدم بهترین فرصت رو پیدا می کردم تا بهترین نوع تصمیم گیری رو تمرین کنم ... می تونم بگم تجربه آدمایی که چند سالی از من بزرگتر بودن و تحصیلات بیشتری هم داشتن رو به بهترین شکل ممکن مال خودم کردم ... تازه خیلی هاشون متاهل بودن ... علاوه بر رفتارشون در ساعات بیکاری با فهم بالایی که داشتن برام حرف می زدن و راهنمائیم می کردن ... استاد حقوق دانشگاه تهران ، دکتر م یکی از کسانی بود که اونجا خیلی چیزا به من یاد داد ...  همیشه سپاسگذار او و خدایی که زمینه آشنائی های این چنین رو برام بوجود آورد هستم ... اونم در شرایطی که اصلا فکرش رو هم نمی کردم ... روزایی که فقط دل به خدا بستم و رفتم در دل طوفانی به نام آینده ... در شرایطی که حتی سربازیم رو بی پشتوانه شرایطی معلوم  دو ماه جلو انداختم ... خدا اگه بخواد بهترین اتفاقا رو سر راه آدما قرار میده...

برنامه ما توی آموزشی این بود که صبح ها سر ساعت چهار و نیم صبح از خواب بیدار می شدیم ... بعد نماز و صبحانه و بعد ورزش صبحگاهی ... بعد از اون مراسم صبحگاه ... و بعدش دو کلاس تئوری می رفتیم دانشپایه ... ظهر تمام می شد کلاسا و نهار و نماز بود دوباره ساعت 2 می رفتیم یه کلاس تئوری دیگه و بعدش هم تمرین نظام جمع و رژه بود تا ساعت 5 که می رفتیم مراسم شامگاه و بعد از اون نوبت نماز و شام می شد ... بعد از شام هم هشت و نیم شب آمار شب و نه و نیم شب خاموشی ...

هر کسی  چند شب یکبار نگهبانی داشت و علاوه بر این خستگی و بی خوابی اون  شب کاملا باید خواب رو می ذاشت کنار و نگهبانی می داد ... یه شبی خیلی سرد بود ... ساعت 3 نیمه شب وسط بیابون نگهبان بودم و قاچاقی زیر نور چراغ تیرک برق جاده کتابی که با خودم برده بودمو می خوندم ... احساس کردم یه سایه ای پشت سرمه ... برگشتم دیدم یه سگ نشسته پشت سرم که به صورت نشسته  یک متر قد داشت و زل زده به چشام ... منم زل زدم به چشاش :دی  تا از رو رفت یه زوزه کوچولو کشید ...انگار غرغر کنه ... رفت ... اقرار می کنم که یه لحظه واقعا شوکه شده بودم :دی

  

                                  عکس : گروهان ۱۴ گردان دانشجویی

 

اواخر دوره هم میدون تیر رفتیم و در دو مرحله 23 فشنگ خالی کردیم بعد یه اردوی سه روزه توی بیابون داشتیم که بدن بچه ها واقعا ورزیده شده بود ... و دست آخر هم مراسم تحلیف ...

شب ها معمولا بعد از شام توی سلف غذا خوری بچه های علاقه مند می موندند و یه مراسم خاصی داشتیم ... از کرد و ترک و لر و ... خواننده داشتیم! یکی یکی شروع می کردن به خوندن ... دلای شیکستشون و دوری از خانواده و .. و سختی شرایط صداهاشونو صیقل داده بود ... بهترین خاطره های من از اون شبا هم هست ... خودمم می خوندما ... یادش به خیر ... اونجا شعر به سوی تو رو هر 5 دقیقه ازم درخواست می کردن :دی البته من هم از خوندنش خسته نمی شدم ... یا آهنگای معین رو که خوب می خوندم .. :دی

یه شب شدت بارون و صاعقه به حدی زیاد بود که برق کل پادگان رفت ... اونشب ما گشتی داشتیم ... بدون پانچو ( لباسی که روی لباس نظامی می پوشند و مانع نفوذ آب به اون می شه ) به دستور فرمونده رفتیم بیرون ... بر و بیابون و تاریکی ... اونشب شب خیلی سختی بود ... هم تختی من به خاطر این که صاعقه تیرک برق رو انداخته بود جلوش و تازه علاوه بر اون اتصالات سیمای برق هم انفجاری بوجود آورده بود کاملا شوکه بود و از ترس می لرزید ... بچه ها خیس خیس بودن ... هرکی می رفت پستشو عوض کنه با اشک و آغوش گرم دوستاش تو آسایشگاه بدرقه می شد ... واقعا وصیت می کرد ...جدی ها ... یه فضایی بود ... توی حرف نمی شه گفت ...

   

                                           عکس : شش اصفهانی گردان! 

یادش به خیر ....  

خیلی حرف زدم و هیچیش رو هم نگفتم ... خاطراتی که همیشه از یادآوریش خوشحال می شم و برام مهم هستن ... و البته دوستایی که به داشتنشون افتخار می کنم ...

پادگان ما امکانات کامل داشت مثل استخروسونا و زمین بازی و حمام خیلی تمیز و آسایشگاهش که کف سرامیک بود و فن کار می کرد و تلویزیون پلاسما فلت 42 اینچ داشت ... و هم کیفیت غذاش واقعا خوب بود و مهمتر از همه درجه دارا و استادا اکثرا از ارتش قدیم بودن و بسیار باکلاس و با نظمو و دیسیپلین بودن ...

امشب چندبار آهنگ پنجره معین رو گوش دادم ... شعر فروغ رو خونده ... دیدم کافی نیست ... این شعر فروغ رو به طور کامل پیدا کردم ... هی خوندم ... تازه الانم  کل شعرشو اینجا پیست می کنم!

 

ای شب از رویای تو رنگین شده 

 سینه از عطر توام سنگین شده 

  ای بروی چشم من گسترده خویش 

 شادیم بخشیده از اندوه بیش  

همچو بارانی که شوید جسم خاک  

هستیم زالودگی ها کرده پاک  

ای تپش های تن سوزان من 

 آتشی در سایه مزگان من 

 ای ز گندمزارها سرشارتر 

 ای ز زرین شاخه ها پربارتر 

 ای در بگشوده بر خورشید ها  

در هجوم ظلمت تردیدها  

با توام دیگر ز دردی بیم نیست 

 هست اگر جز درد خوشبختیم نیست 

 این دل تنگ من و این بار نور؟ 

 هایهوی زندگی در قعر گور؟  

ای دو چشمانت چمنزاران من  

داغ چشمت خورده بر چشمان من  

پیش ازینت گرکه در خود داشتم  

هر کسی را تو نمی انگاشتم  

درد تاریکیست درد خواستن 

 رفتن و بیهوده خود را کاستن 

 سر نهادن بر سیه دل سینه ها 

 سینه آلودن به چرک کینه ها 

 در نوازش نیش ماران یافتن 

 زهر در لبخند یاران یافتن 

 زر نهادن در کف طرارها  

گم شدن در پهنه بازارها 

 آه ای با جان من آمیخته 

  ای مرا از گور من انگیخته 

 چون ستاره با دو بال زرنشان 

 آمده از دوردست آسمان 

 از تو تنهائیم خاموشی گرفت 

 پیکرم بوی هم آغوشی گرفت  

جوی خشک سینه ام را آب تو  

بستر رگهام را سیلاب تو 

 در جهانی اینچنین سرد وسیاه 

 با قدمهایت قدمهایم براه 

 ای بزیر پوستم پنهان شده 

 همچو خون در پوستم جوشان شده 

 گیسویم را از نوازش سوخته 

 گونه هایم از هرم خواهش سوخته  

آه ای بیگانه با پیراهنم 

 آشنای سبزه زاران تنم  

آه ای روشن طلوع بی غروب 

 آفتاب سرزمین های جنوب 

 آه ای از سحر شاداب تر  

از بهاران تازه تر سیراب تر  

عشق دیگر نیست این . این خیرگیست 

 چلچراغی در سکوت وتیرگیست  

عشق چون در سینه ام بیدار شد 

 از طلب پا تا سرم ایثار شد  

این دگر من نیستم من نیستم  

حیف از آن عمری که با من زیستم  

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات  

خیره چشمانم براه بوسه ات 

 ای تشنج های لذت در تنم 

 ای خطوط پیکرت پیراهنم 

 آه می خواهم که بشکافم زهم  

شادیم یکدم بیالاید به غم 

 آه می خواهم که برخیزم زجای 

 همچو ابری اشک ریزم هایهای 

 این دل تنگ من واین دود عود؟ 

 در شبستان زخمه های چنگ و رود؟ 

 این فضای خالی و پروازها؟  

این شب خاموش واین آوازها؟  

ای نگاهت لای لای سحربار  

گاهوار کودکان بی قرار  

ای نفسهایت نسیم نیمخواب 

 شسته از من لرزه های اضطراب 

 خفته در لبخند فرداهای من 

 رفته تا اعماق دنیاهای من 

 ای مرا با شور وشعر آمیخته 

 اینهمه آتش به شعرم ریخته  

چون تب عشقم چنین افروختی 

 لاجرم شعرم به آتش سوختی  

فروغ فرخزاد

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo